![]() |
![]() |
|
| چشم هارا شستشویی لازم است |
|
شاعری وارد دانشکده شد ...دم در ذوق خود را به نگهبانی داد
بعد ازاین بیشتر خواهم نوشت هرچه می خواهد باشد مهم اینست کزوزای روحی بی قرار و هبوط زده برمی خیزد دلم برای دلم می سوزد آن هنگام که گلویی پرفریاد ،دلی شعر اندود دیوارهای روحم را ترک می دهد و مرا زبانی نیست تا برای تمامی آن احساس کاری توانم اما اعمال بلندتر از کلمات صحبت می کنند ...بعد ازاین دست منو دامن محبوبه ی عشق گنج در خلوت جان است و قراری در راه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/03/20ساعت 11:49 توسط فاطمه فروزان |
|
|
ژولیده مو آشفته رو بی رنگ ، بی رو افسرده خو درجستجویی بی سرانجام مقصد اگر نزدیک ، اما راه دشوار با یک چراغ کوردرصحرای پردام یک منزل و صد منزل و راهی خطرناک یک لغزش و صد لغزش و انبوه آلام ...
چقدرشب،چقدرآسمان بیهوده چقدر خاطرغمگین ،دل نیاسوده چقدرزمزمه های به خاک غلطیده چقدر شعر پراز گرد و خاک و پر دوده شبیه رنگ حقیقی آسمان سیاه چقدر قلب پر از تیرگی و آلوده چقدر مزرعه در دست باد افتاده چقدر ماهی در مرده آب پوسیده گمان کنم که زمستان همیشه پا برجاست هبوط سهو عظیمی ست، گو که آسوده؟؟
اینجا همه ی آرزوها به تو می رسند اما عشق گریه می کند بی تو .
صدا کن مادرم را تا برایم فال قهوه بگیرد اشکهایم ،قصه هایم ، غصه هایم را بچیند...
شب به روز ملحق می شود تا به خورشید چشمانت سلام کند
خیالت را پنجره ی اتاقم کردم تا زیبایی گیتی را وامدار نباشم
چشمانم هدیه ات اما نگاهت برای من باشد بگذار چشمانم مضاعف شود
گفتی :"با همی پرواز است ." تا بال نگشوده ای منتظرم .عجله کن!
باورداری خشکسالی چشمانم را که چشمانت بود؟ نگاهت چه بی محابا گم شد
دیروز باران ترانه بود امروز ترانه موسیقای صدای تست
چشمانم تاریکی را پذیراتر است در هم آغوشی مه و مه .
پوست می شود دلت و تو هنوز دردگردیسی عشقت سرگردانی
عشق واژه ی غریبی ست پرنده ی بی آشیان را .
با مهر دل مرا به بغل گیرد آنکس که جان جان من است آری تا گردغم زچهره فروشوید بر من دمد نسیم سبکباری آنکس که اعتلای محبت اوست با او کجاست رنج ،پریشانی؟ آنکس که نبض زنده ی هر لحظه ست بی ماه او جهان چو شب تاری هر لحظه در تلاش حضور اوست هرروز بی قراری دیداری ای آنکه جان جان منی بازآ! بازآ که جز تو نیست دگر یاری
چه سازم ای خدا؟ برگو که ره دشوار و منزل دور خیابان سرد ،شب کم نور و من در این میان تنها عصا گم کرده ، چشمم کور...
می برد مرا به ناکجا، به شهرهای دور مثل یک مسافر همیشگی ،عابر پیاده ،خسته جان از هجوم مردمان سوت و کور می برد مرا به شهرچشمهای تو آن نگاه ساده ،گرم ، پر غرور
مجذوب زلف یارشده دل ،خدا گواست بی تاب و بی قرارشده دل خدا گواست بس ذره ذره ذوب شدم در نگاه او صد پاره پاره پار شده دل خدا گواست چشم و نگاه و دست و زبان جمله مرتعش یکپارچه شرارشده دل خدا گواست درویش را چه کار دگر بر چنین سبیل شیدا شده خمارشده دل خدا گواست اما عجیب قصه که با هر نگاه او روشن ،جوان ، بهار شده دل خدا گواست حرفی نگفته خلوت مارا به هم زده رسوای روزگارشده دل خدا گواست حالاکه دست شسته ام از این جهان چرا مصروف انتظارشده دل ؟...خداگواست
بیا و چاووشی بخوان سکوت ما شکستنی ست بیا که زندگی کنیم بیا که لحظه رفتنی ست بیا بیا پرنده ام بیا دل طپنده ام بیا که بشکفد چو گل شکوفه های خنده ام بیا بنفشه سرزده بهار جان به در زده زبعد یک شب سیه سپیده باز سرزده
شمعی به یاد خاطره افروز کاینجا مه و ستاره تمام است سررا به لاک خویش فروبر لبخندو چشم و حرف حرام است پروانه بال می زند اینجا کو شعله ای که کرده اش عادت یا منزلی برای رسید ن یا مقصدی برای زیارت وقتی که آه می کشی اینجا آغاز مرگ شعله و نوراست پروانه را دگر چه گناهی است وقتی هوا به سردی گوراست اما چو چشمهای تو با ماست باآن نگاه گرم و صمیمی دیگر چه بیم از شب اندوه وقتی تویی تو یار قدیمی دستان ما هوایی پرواز وا کن تمام پنجره ها را اینجا ستاره ایست بیا دوست! خط خط کنیم دلهره ها را
ایمان او به شعله عجیبم کباب کرد ایمان او به شمع مرا آفتاب کرد او همزبان قلب صمیمانه ام شده تنها بهانه ی دل دیوانه ام شده بس شعله شعله شعله که در جان بسوخته هرذره ذره ذره فروزان فروخته من مرده،زنده ،سوخته و در فناشده او جان ،روان،خداشده او انتهاشده من بیدل او سعید و چه آئینه مند بود من سنگ سرد او چه لطیف او پرند بود
امشب خرابت گشته ام بی صبرو تابت گشته ام چون ذره آبت گشته ام دستم بگیرای نازنین درشمع جان می جویمت با اشک دل می پویمت در هر گلی می بویمت دستم بگیرای نازنین دیگرنه خویشم نیستم من خود نیم پس کیستم در تو فنایم نیستم دستم بگیرای نازنین یارا به چشمانم ببین با من بمان با من نشین ای دلستان ای دلنشین دستم بگیرای نازنین
...و خوب می دانم ستاره ی تو فروزان و بخت تو چه بلند،مثال پیشانیت چه تابناک ،چه ساده ،چه ناز و رازآلود که آفتاب جهان به کرنش است کنار قدوم گلبارت
رفت و به سردابه ی غم ها فکند چهره ی همچون گل صبح تو را شکوه زدست و دل خود دورکن کیست که گوید سخن آشنا هرنفس آبستن صد خاطره ست چشم مدار از نفس بی بقا عشق و تعلق سخن باطل است دست بشوی از من و از خویش و ما کشت تو در باغچه بی حاصل است پس غم چونست و چنانت چرا از ازلت تا به ابد ره یکی ست گمشده در گشمده ره ناکجا همسفر خاک شوی ای عجب بازچه جویی در و صحن و سرا وزچه دلت خسته و اندیشه ناک کو به کجا رفت؟کجا شد ؟چرا؟
سرمه بر چشمان شیطان و پایکوبی برمزارعشق لابد خدا...
بهاررا به خاطربسپار پیش از انکه پاییز اخرین برگت را نشانی کند
اگرباران چشمان بی فروغ من و روزگارهمیشه خزان تو را به تکرارلج نمی کرد شاید که سیاه –سفید خاطرات تر پشت سر و کابوس رویای نیم سوخته ی واپسین دمان بی هنگام و بی هنگامه مدفون نمی شد...
چه تفاوتی ست ؟ گر سودای روسپیان و سائلان گوش شهر را پر کرد و دخترکان آفتابگیرسرکها و کودکان اسپندی ؟
حتی اگر آسمان صبورانه به تماشا نشیند چه تفاوت می کند؟ گربساط یتیمکان بی پدر گسترده تر و انتظاربرای سکه های انعامی بیش و بیشتر برای تو که تنت آمخته ی آب شیرین است و مرکبت موترصفرکیلومتر و ییلاق و شمالی خانه هایت هم که جای خود دارد...
- سالمندان و گدایی؟؟! - "نوبت افتتاح آسایشگاه است ."
غزل ناتمام لطفی کنید یاران!دل را کفن کنید کافور و سدر بدرقه ی زخم تن کنید یعقوب انتظار چو زارو ملول گشت فکری به حال یوسف بی پیرهن کنید تیرخزان به قامت نو غنچه ها نشست یادی زعیش بلبل باغ و چمن کنید...
خیال پنجره ابری ست شب چه دلگیر است و باز سردی باران دل فراگیراست در این سکوت سترون هوای خاطره چیست ؟ پرنده ای که میان قفس زمین گیر است ...
کسی در چارچوب تنگ یک دیوار جان می داد کسی تنهاتر ازمن پشت این آوار جان می داد کسی تنها و غمگین همچو ماهی در شبی ابری دودستش را برای بیکسی هایش تکان می داد
شرمنده ام زبان دلم وا نمی شود یکدم گره گشای معما نمی شود تندیس سبز خاطره هامان شکسته است آوازهای گمشده پیدا نمی شود...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/03/12ساعت 13:28 توسط فاطمه فروزان |
|
|
عشق زمینی مقدمه ی عشق الهی است ،
عاشق به هرچه چنگ می زند تا مطلوب محبوب شود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/29ساعت 14:43 توسط فاطمه فروزان |
|
|
آرام نمی شود دلم اینجا نیست
سرگشته و افسون زده چون با ما نیست هر لحظه در انتظار یک قرن سکوت دیگر هوس رسیدن فردا نیست هر لحظه که آبستن صد خاطره است هر لحظه که بی تو اش دگر معنا نیست چشمی به در و چشم دگر برراه است قلبی که دگر دلخوش یک رویا نیست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/21ساعت 22:4 توسط فاطمه فروزان |
|
|
چه شد که خار زد ترا
دلی که زار زد ترا چه شد که پشت پنجره کسی به دار زد ترا و باز تنگ شد دلت و گیج و منگ شد دلت و باز خسته و پریش چرا به جنگ شد دلت چه شد که آسمان گرفت و باز گریه جان گرفت و پشت پلک لحظه ها چه کس سراغمان گرفت چه شد که شب سیاه شد و غرق رنج و آه شد و باز دل فسرده شد و خسته ی گناه شد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/21ساعت 22:0 توسط فاطمه فروزان |
|
|
سرورت بارورتر باد
دلت از عشق پرتر باد تابستان اندوه است دستت سایبان تر باد من از تردید می ترسم یقین تو بساتر باد کسی همرنگ رویا نیست رویای تو دیگر باد دل از آئینه ها لبریز دلت آئینه ای تر باد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/21ساعت 21:55 توسط فاطمه فروزان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/12/13ساعت 21:18 توسط فاطمه فروزان |
|
|
وسیع باش و تنها و سربزیر و سخت (سهراب) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/12/04ساعت 22:16 توسط فاطمه فروزان |
|
|
دست بر هر آرزویی می کشم
لیک می بینم که در آن نیستی ...ای محال امید من ...پس چیستی؟... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/12/04ساعت 22:11 توسط فاطمه فروزان |
|
|
ماه من امشب به بالینم بیا ! لحظه ای محبوب شیرینم بیا ! ماه من امشب بیا بیدار باش خاطر آسوده ی دلدار باش ماه من امشب چراغان کرده ام من تو را با عشق مهمان کرده ام ماه من ، اینجا دلم تنگ است ،تنگ بی تو با هستی سرجنگ است، جنگ ماه من گلبوسه های ناب کو ؟ خلوت شبهای پر مهتاب کو؟ ماه من دستان پر مهرت کجاست ؟ آفتاب روشن چهرت کجاست ؟ ماه من آغوش خود را باز کن هم صدا بایار خود آواز کن ماه من بازآ غزلخوانی کنیم پای کوبان دست افشانی کنیم ماه من زیباترین رویای من معنی و دلگرمی فردای من ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/11/26ساعت 21:25 توسط فاطمه فروزان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ای همه مردم در این جهان به چه کارید؟
عمر فرومانده را چگونه گذارید؟ هر چه به دنیا بود اگر به کف آرید هیچ ندارید اگر که عشق ندارید گر به ثریا روید هیچ نیرزید عشق بورزید !دوست بدارید! |
| پیوندهای روزانه |
|
عاشقانه لینکدونی شعر شجریان مراببوس زبانه رادیو زمانه آشیل چشم و جبین آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
نیلو |
|
RSS
|